ساجد کوچولوساجد کوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 20 روز سن داره

امانتی خدا

لا لا لا لایی

سلام مامان کوچولو. خوبی عزیزکم؟؟ امشب چند تا لالایی قشنگ برات میزارم عزیز دلم.  به امید اینکه خوب و خوش و راحت بخوابی ان شاءالله ...  لالالالا  گل پونه          بابات رفته در خونه لالالالا گلم باشی        همیشه در برم باشی لالالالا گل آلو          درخت سیب و زرد آلو لالالالا گلم لالا          بخواب ای بلبلم لالا لالالالا گل لاله           دوست داریم من و خاله لالالالا ...
20 شهريور 1392

تاب تاب عباسی

  سلام جوجو فسقلی. تو هم دوست داری تاب بخوری؟؟؟ پس بدو بیا تاب بازی  تاب تاب عباسی خدا منُ نندازی می خوام پناهم باشی تا آخر این بازی خدای دلتنگی یام خدای مهربونم تو حرفامُ می شنوی  بد کردم و می دونم می دونم از تو دورم صدای سوت و کورم من گم شدم تو راهه خوب و بد عبورم منُ ببخش که گاهی  شک کردم و شکستم به این که نزدیکمی چشامُ ساده بستم منُ ببخش که گاهی کم می یارم، می بازم یادم میره تو هستی من که پر از نیازم تو دستامُ می گیری هنوز دلم روشنه ...
20 شهريور 1392

قرآن بخوان عزیزم

وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً /4 مزمل و قرآن را بخوان خواندني (همراه با دقّت و تأمّل، و در ضمن شمرده و روشن)   «قرآن بخوان عزیزم»   وا می کنه با وضو قرآن و با احترام می خونه سوره سوره قرآن برامون بابام قرآن میگه برامون منم کتاب قرآن برای زندگانی قصه دارم فراوان ...
9 تير 1392

شعر کودکانه حیوونای رنگارنگ

حیوونای رنگارنگ حیوونا خیلی هستن وحشی واهلی هستن گاو، بچه اش گوساله بز، بچه اش بزغاله گوسفند و میش و بره می چرند توی دره اسب و شتر تو صحرا بار می برند به هرجا روباه وشیر و پلنگ حیوونای رنگارنگ تو دشت وکوه و بیشه پیدا می شه همیشه   ...
5 تير 1392

دویدم ودویدم

دویدم و دویدم... دویدم ودویدم به یک سؤال رسیدم کیه که توی دنیا ماهی می ده به دریا؟ برف و تگرگ می سازه درخت و برگ می سازه؟ به بلبلا آواز می ده به موش دم دراز می ده به آدمها خواب می ده آفتاب و مهتاب می ده جواب تو آسونه خدای مهربونه هر بچه ای می دونه   ناصر کشاورز ...
29 ارديبهشت 1392

شعر بامزه مورچه توانا

ادامه مطلب رو ببین می رود به هر جایی دانه در دهان دارد مثل نقطه ای ریز است زنده است و جان دارد   در وجود خود دارد زور و قدرتی بسیار او نمی شود خسته از دویدن و از کار   تا که گندمی یابد از زمین حاصلخیز با دهان کند آن را مثل تکه های ریز   از وسط کند تقسیم پیش چشم این مردم تا نروید از انبار یک جوانه گندم   داده حق به این حیوان علم و فهم و دانایی کم خوراکی و قدرت این همه توانایی   توی شعر فردوسی خوانده ام، میازاری مور ناتوانی را مثل او تو جان داری ...
23 ارديبهشت 1392

خداوند مرا می بیند

  احمد يك پسر بچه ی قوی و با هوش بود، او در روستا زندگی می کرد، در یکی از روزها معلمی که از تیز هوشی احمد شنیده بود با چند تا از دانش آموزانش به روستای احمد آمدند، آن معلم از یکی از مردها سؤال گرفت:   معلم: آیا در این روستا پسر بچه ی به نام احمد زندگی می کند؟ مرد: بله آقا. معلم: او الآن کجاست؟ مرد: او حتما مشغول کتاب خواندن است، به زودی از این مسیر می گذرد. معلم: او چه موقع بر می گردد؟ مرد: نمی دانم، ولی برای چه از وی جستجو می کنی؟ و برای چه این پسر بچه ها را همراه خودت آوردی؟ معلم: به زودی خواهی فهمید. آن معلم سه پسر بچه و چند عدد سیب همرا خود آورده بود تا ذکاوت و تیز هوشی احمد را بسنجد، چند دقی...
19 ارديبهشت 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امانتی خدا می باشد